مثنوی در وصف و رثای حضرت حسین ع

این مثنوى از مثنویهاى بهشت است

این بیتها ابیات عشق و سرنوشت است

اینک دل شاعر ز رازى بیقرار است

آغاز فصل عاشقى از این قرار است

اینک سخن از جام اسرار الستى است

بحث از عجایب خلقت بازار هستى است

صحبت سر عشق است و معشوق است و عاشق

آن عاشق صادق که شد بر عشق لایق

آندم که بحث عشق اول بار شد طرح

آموزگار عشق میداد عشق را شرح

آندم که معشوق عرضه در بازار غم شد

عشاق در نازلترین ارقام کم شد

آن باده گردان سراى جاودانى

مى‏گشت در عرش و نمى‏جست عاشقانى

بر هر که مى‏زد سنجش جام محک را

پیدا نمى‏کرد عاشق معشوقِ تک را

کون و مکان را سربسر دلدار گردید

بسیار در هستى پى یک یار گردید

تا اینکه در اثناء دور کائناتش

این عشق یکجا شعله ور مى‏شد چو آتش

از بین مخلوقات تنها یک بشر بود

وان سومین معصوم از اثنى عشر بود

او زاده حیدر امیرالمومنین بود

نور دل زهرا و ختم‏المرسلین بود

فرزند اسماعیل بود آن عشق پیشه

از نسل ابراهیم بود آن مرد بیشه

او کز مى قالوابلى قلبش جلى بود

خون خدا یعنى حسین‏ابن على بود

چون عشق بر او عرضه شد اقبال مى‏کرد

او بى درنگ از عشق استقبال مى‏کرد

چون باز گفتند از برایش ماجرا را

برداشت مى بگذاشت هر چون و چرا را

در پاسخ هر پرسشى کز او روا بود

تنها جوابش جمله قالوابلى بود

گفتند عشق عاشق کش است او گفت عشق است

عاشق بوقت غم خوش است او گفت عشق است

گفتند این جام‏بلا گفتا بنوشم

گفتند جان خواهد بها گفتا فروشم

 

گفتند بینى صد جفا گفتا چه بهتر

گردى ذبیحاً بالقفا گفتا چه خوشتر

گفتند تنها مى‏شوى گفتا غمى نیست

دریاى غمها مى‏شوى گفتا غمى نیست

گفتند مى‏گردى غریب او گفت به به

بى طفل و سقا و حبیب او گفت به به

گفتند پر خون مى‏شوى گفتا رضایم

از کعبه بیرون مى‏شوى گفتا رضایم

گفتند بى رحم است عدو گفتا چه باک است

گفتند تیغ است و گلو گفتا چه باک است

گفتند گردى سرجدا گفتا چه خوب است

بر نى تو را خواهد خدا گفتا چه خوب است

گفتند دارى راه دور او گفت غم نیست

جایت شود کنج تنور او گفت غم نیست

گفتند آن وادى است طف گفتا چه مشکل

خشک است و بى آب و علف گفتا چه مشکل

گفتند باشد پر عطش گفتا بدانم

پاى سه ساله پر ز خش  گفتا بدانم

گفتند چوب است و لبت گفتا چه زیبا

گردد اسیرت زینبت گفتا چه زیبا

گفتند بگذر از پسر گفتا گذشتم

وز پاره قلب و جگر گفتا گذشتم

گفتند شش ماهه بده گفتا که دادم

هستیت الساعة بده گفتا که دادم

گفتند مرگت طالبى فرمود آرى

با شدت  تشنه لبى فرمود  آرى

گفتش مبین جان و جهان گفتا اطاعت

باید هم این سوزى هم آن گفتا اطاعت

گفتند پس آزاده‏اى؟ گفتاکه هستم

بر عشق حق دلداده‏اى؟ گفتاکه هستم

گفتند تو پیغمبرى فرمود هرگز

گفتند آیا حیدرى فرمود هرگز

گفتند پس نامت بگو گفتا حسینم

گفتند اصحاب تو کو گفتا دو عینم

گفتند بر چه کشته‏اى گفتا که بر اشک

گفتند گریان از چه‏اى گفتا به یک مشک

گفتش علمدار تو کیست او گفت عباس

سقا و سالار تو کیست او گفت عباس

 

گفتند غمخوار تو کیست او گفت زینب

بعد از تو سالار تو کیست او گفت زینب

گفتند فرزند که‏اى گفتا پیمبر

گفتند از نسل که گفت زهرا و حیدر

گفتند خوش رخشیده‏اى گفتا منم نور

غم را چه خوش بگزیده‏اى فرمود منظور

/ 0 نظر / 4 بازدید