گریه برعلی ع

اگر چه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من
رواست گریـهکنیـد از بـرای شوهر من
مدینه گریۀ مـن سخـت خسته‌ات کرده ؟
حلال کـن کــهبُــوَد روزهای آخر من
خدا گــواست مــرا می‌زدند و می‌لرزید
چو گوشواره کهلرزد به گوش، دختر من
ز تازیانــه بُــوَد سخـت‌تر نگـاه علی
کــه ایستــادهغریبــانه در برابـر مـن
علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو
که هست فاطمهتنها، تمام لشکر مـن
برای یاری من خویش را مده زحـمت
که پشت در شده ششماهۀ تویاور من
پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر
شکست پهلو و آتـش گـرفت سنگـرمن
خدیجه نیست که از من کند پرستاری
از این به بعد دگر زینب است مادرمن
دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند
مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بسترمن
کنم ز لطف و کرامت شفاعت از «میثم»
که ریـزد از قلمش اشـکِ دید‌ۀ ترمن

 غلامرضا سازگار

/ 0 نظر / 13 بازدید